تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
یکم اردیبهشت 1386

این وب به این ادرس http://shahab20202020.blogfa.com/

تغییر یافت

+ نوشته شده در 18:14 توسط shahab.
یکم اردیبهشت 1386
برگ آخرو میبردم...

با غریبگی چشمات
توی آینهء نگاهت
یه شکست تازه خوردم
تو اطاق سرد حسرت
کنج تنهایی نشستم
شب و روزامو شمردم
تویی که خوب میدونستی
که طلوع زندگیمی
بعد اون شبای تاریک
حالا تو غروب یادت
تو دیگه نمیشناسی
منو که برات میمردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
برگ آخرو میبردم

اون همه وعدهء فردا
اون همه خیال ساختن
از لب تو میشنیدم
من خوش خیال ساده
همه عمرمو فروختم
حرفای تو رو خریدم
از کتاب سرنوشتم
از نگاه تو میخونم
که دیگه گم شده ام من
تو شب کویر بختم
واسه پیدا کردن راه
یه ستاره هم ندیدم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
برگ آخرو میبردم


حالا با دنیای من
دنیای غمهای من
از همه آشناتری
از توی برکهء ماتم
دلمو برمیداری
تا اوج رویا میبری
حالا با بهونه هات
که رفتنو پیش میکشی
آرزوهام بی فروغه
اون همه حرفای خوب
یا همش یه قصه بود
یا بهونه هات دروغه
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم

+ نوشته شده در 16:40 توسط shahab.
بیست و هشتم فروردین 1386
......

 من از سياهي چشمانت
كه آن را انتهائي نيست
مي ترسم
هر چند معصومي
هر چند گفتم عاشقت هستم
هر چند تو هم گفتي دوستم داري
هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد
هر چند و هر چند...
اما..اما باز هم مي توانم 
مي توانم به سياهي چشمانت
به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم
چه تضميني ست مرا؟
به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من
وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟
آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد
يا جادوگري بد در كمين باشد
كه به سحرش به شك و ترديدم كشد
و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم
من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند

+ نوشته شده در 14:11 توسط shahab.
بیست و چهارم فروردین 1386
من ، متهم مي كنم !

به قلم جا افتاده ات بگو  !
كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد
و گرنه : نامردم اگر
عمري را 
كه چيزي از آن نمانده است 
به پايش حرام كنم
آه از اين سهميه ها  ...
كم مانده است 
همه چيزمان بفروشند
وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد
گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند
حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري
به قلم جا افتاده ات قسم 
جرئتم بيشتر از اين ها بود
اما بگذار به زندگي فعلي خود 
ادامه دهيم !؟

+ نوشته شده در 18:54 توسط shahab.
بیست و یکم فروردین 1386
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی...

همه چی خنده دار بود
!
داشتن تو
....
بودن من
...
ماندن ما
...
رفتن تو
...
رفتن من
...
این همه آه
!
گاهی از این همه خنده گريه ام مي گيرد

.....................................................................

با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه
وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه
وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم
اما
خیلی وقتها 
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت و 
برای گفتن دوست دارم از دست میدیم

...........................................................

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

+ نوشته شده در 0:1 توسط shahab.
هفدهم فروردین 1386
بی رخت اشک هم میبارم

 ديشب دوباره از خواب پريدم.خيالت در خواب هم ما را رها نمي كند.ديشب دوباره باز از صداي گريه هاي خود از خواب پريدم.باز هم مرا لرزه در بدن انداخت. صداي تپش قلبم گوش آسمان را كر كرد و مرا به ياد روزهايي مي انداخت كه با شوق و اشتياق تمام خود را براي ديدن تو آماده مي كردم.ديشب دوباره در خواب صداي فرياد هاي دوستت دارم خود را شنيدم كه اين سكوت آباد را كر مي كرد با اينكه مي دانم اكنون دست هايت گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي ديگري خيره شده ولي...!
دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي...
بس كن اين امتداد تلخ فراموشي را
در شب سرگردان خاطره ها بس كن!
ديگر آخرين گوشه هاي نام كوتاهم از پاره هاي دلت افتاده است
درازاي ياد تو هم كه ديگر
حريم لكنت و احتياط نمي شناسد
چه مي دانم 
شايد هم از پس كوچه هاي احتمال اينجا
بي خبر گذشته باشي
... حالا بخواب نوزاد بي زبان پاييز
بخواب!
بند گهواره ات را 
به پاي نفس هاي بيدار خود بسته ام
ديگر همراه خداحافظي ناگهانت
بوي برف نخواهد آمد

+ نوشته شده در 12:55 توسط shahab.
چهاردهم فروردین 1386
جیب هایتان سوراخ , صندوقچه هایتان بی بهانه...


دیروز بود,  توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
              دنبال چه می گشتم ؟؟!  نمی دانم!       شاید دنبال خودم! 
  انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
                           آمده بود سری به ما بزند و برود .
                                سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
    (( از آن طرف رفت ,  تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
   ___________________-----____---_____---__گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
 
او که رفت ,  به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان  چشمانم را نوازش می داد.
       یادش به خیر!
                             آن روز ها!          یادت هست؟؟!
 
سهم ما از دریای فرصت ,  صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
        آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می شد
    به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
                                  
       بهترین !بهترین !بهترین !...........................
 
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
 
یادم نمی رود آن شب :
      با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ ,  خسته و خوشحال ,  از ساحل فرصت آ مدیم ,  توی همین ایوان!
                           
   در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
       بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
                      دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
   تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار ,  برای  شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
 
                کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
                         
                 کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم!   .............            و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
 
خدایا! کمکمان می کنی ,  میدانم!!

+ نوشته شده در 13:39 توسط shahab.
نهم فروردین 1386
ساده گذشتی از دلم

يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي

 

+ نوشته شده در 19:21 توسط shahab.
ششم فروردین 1386
بنویس از سر خط

وقتی به هم رسیدیم .
هر دو شکسته ،
هر دو خسته ،
هر دو بال و پربسته ،
هر د و زخمی از این زمونه .
خاطرات خوش ِ تمام شده ،
از جلوی چشمت می گذره .
من از سر خط تو شروع کردم ،
با بهار.
من فراموش کردم .
آغاز کردم .
ولی باز اندیشه پلید « ترس از پایان » ،
می آزارد مرا .
شاید دوباره شکستن .
شاید مرگ ...
ولی مینویسم از سر خط .
اما ...
برای تو سخت است ،
از سر خط نوشتن .
حتی از روی خط من نوشتن .
شاید ترس از تکرار پایان .
منم مثل تو ،
زخم خورده ،
درد کشیده ،
تنها و تنها ...
چیزی در من می جوشد .
تو را فرا می خواند .
به نوشتن از سر خط .
به خط کشیدن روی نوشته های شکسته ،
به مرگ سپردن خاطرات ترک خورده ،
به نوشتن با یک دل شکسته ولی پیوسته .
من نوشتم از سر خط دفتر تازه ،
خط کشیدم روی نوشته های شکسته ،
به مرگ سپردم خاطرات ترک خورده را ،
می نویسم با یک دل شکسته ولی پیوسته .
به ندای قلبی من گوش کن .
شروع کن .
حالا نوبت توست .
سر خط دفتر تازه منتظرم ...

+ نوشته شده در 14:21 توسط shahab.
بیست و پنجم اسفند 1385
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست

 

تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم

+ نوشته شده در 12:9 توسط shahab.
بیستم اسفند 1385
مرا نمی فهمی

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي

+ نوشته شده در 21:26 توسط shahab.
دوازدهم اسفند 1385
شده بودم باز ...د ل ت ن گ !

میدانم ...خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصه من گمشده و این دلتنگی ها !اما گاهی آنقدر دلتنگی هایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد می دهند و قلمت را به دست ...!حالا تو هم اگر نخواستی نخوان ...او هم که باید بخواند نخوانده می داند ...من هم اگر می نویسم ...چه کنم که محکوم دلم و معتاد نوشتن !
"می آمدم و می نشستم این جا _بی تاب_و صدایت می زدم می آمدی می نسشتی این جا...حرف ...حرف که نمی زدی فقط گوش می کردی ...و طپش های این قلب آرام و مطمئن میشد  !
اما حالا اغلب شب ها که ساعتی مانده تا اذان _که نخوابیده ام تا سحر _رو به این آسمان که با بی خیالی _نگویم با بی شرمی _ماهش را به رخم می کشد نگاه می کنم انگار که بخواهم همه دلتنگی هایم را بر سرش فریاد بزنم... اما نه ...سکوت می کنم ...خودت که می دانی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا  !
...و زود چشم هایم را می دزدم تا مبادا ماه عکسش را در چشمم تماشا کند ...و برمی گردم همین جا ...هنوز نیامده ای این جا ...نخواسته ام آیا؟
می خواهم این جا باشی ...کنار من... و من همه حرف هایی که این روز ها روی این دل تلمبار شده را به رویت فریاد بزنم ...آن قدر بلند که همه شان باورت بشود ....آنقدر بلند که باورم بشود باور کرده ای ....آنقدر بلند که فراموش کنم حسرت همه لحظه هایی که بی تو می گذرد  ...!
می خواهم این جا باشی... کنار من...خودت بگو زیاده خواهی است ؟

+ نوشته شده در 17:28 توسط shahab.
هشتم اسفند 1385
دلم برات تنگ شده حتی نمی تونی درک کنی؟

شراب ارزوهایم را چه کسی سر کشید؟
تا که یکباره بی ارزو گشتم.
در میخانه را چه کسی برویم بست ؟
تا که تنها و بی کس گشتم.
روح..... را چه کسی از او ربود تا بی روح گشتم.
ما را چه کسی از ما گرفت

همه چیز عوض شده .من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن اغاز شود.
مردانه مرد بودن هنر است نه نامردانه مرد بودن.
هیچکس نمی فهمه حتی تو!
چرا که جمله ی یست بس سنگین ودشوار

+ نوشته شده در 19:33 توسط shahab.
بیست و نهم بهمن 1385
خيلي مانده خدا؟

يك شب يك روز يك شب يك روز يك شب يك روز...تا چند بايد بشمرم تا تمام شود اين شب ها و روزها....خيلي مانده خدا؟

در زلال شب

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم

 

دیوانه ات گشتم  ٬  تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم.

چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.

درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد

آسمان غم گرفت

هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سرو سامانیم را حس نکرد.

آهی از ته دل به خاطر گذشته ها٬  تبسمی خشک و سرد به خاطر آینده ای نامعلوم که در پیش دارم وخنده هائی همراه بغض کشنده چندین ساله که در سینه حبس اش کرده ام.      

+ نوشته شده در 17:6 توسط shahab.
بیست و یکم بهمن 1385
به که بخشیدی؟

به که بخشیدی؟
لبخندهایی که از من دریغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستیم شده بود
همهء باورم بودی که می روی
همهء ستاره ام در این سیاهی ِ تنهایی
همهء آنچه داروندارم بود
همهء من را
همهء تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمین را
بهانه کردی 
که می روی و بفهمم باید بروی
کاش می دانستم چه باید کرد
کاش کسی چیزی به من می گفت
کسی که در چنین لحظه ای کاری کرده بود
تنها برایت نوشتم:
اگر می روی
خورشید را هم با خودت ببر 
بی تو خورشید بر بام آسمان بارانیم
به چه کار می آید؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نیازم
می بینم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بینی؟
تو چه می دانی؟
 
 
 
دهانت را می پویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم
ذهنت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین!!!

+ نوشته شده در 19:35 توسط shahab.
نوزدهم بهمن 1385
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم 
زیر بالشهای خیس از گریه ام 
هوای تازه ندارم 
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم 
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان 
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم  !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد  !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من 
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم 
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن 
زیر آفتاب بعد از ظهر 
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان 

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

+ نوشته شده در 13:50 توسط shahab.
دهم دی 1385
بدون تو گمان کردی که می مانم

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم ، باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد روزی شبی دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست ،
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند، دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف ، دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو، دیوارهای من ، دیوارهای فاصله بسیارند
آه ، دیوارهای تو همه آیینه اند ، آیینه های من همه دیوارند ...
وقتی تو نیستی ... !

+ نوشته شده در 11:53 توسط shahab.
بیست و هفتم آذر 1385
تقديم به هيچ کس...

تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...
تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...
تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...
تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...
تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...
روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...

+ نوشته شده در 20:29 توسط shahab.
بیست و چهارم آذر 1385

امروز حتي باران شرمنده نيرنگ بازيهاي تو شد
ابرها بغض كردند و باريدند
دل آسمان گرفت
صاعقه زد و روح هوا خشمگين شد
قلب پاك دختري ساده شكست
و طوفان سهمگين شد

آرزويي كال بلعيده ام
كه از سنگيني اش خوابم نمي برد
هر قدر پشت دنيا بچرخي
كسي مثل من نمي بيني پاييز خانه اش را سبز كند
چرا پنهان كنم
شعر و موسيقي و خوشنويسي
بهانه ايست براي ديدنت

+ نوشته شده در 15:49 توسط shahab.
سیزدهم آذر 1385
انگار یکی از آخرین تلفن ها بود!

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله 
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی

+ نوشته شده در 15:59 توسط shahab.
هجدهم آبان 1385
باران

از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان 
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و 
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين 
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود 
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را 
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار

+ نوشته شده در 14:15 توسط shahab.
هفتم آبان 1385
به گریه گریه تو را خانه خانه می جویم/ نشان پای تو را بی نشانه می جویم

نامه های تنهایی

از حجم تنهایی ام برایت می نویسم

از شقایقهایی که پس از تو پژمردند

برایت می نویسم که تاریکی حتی آبی ترین روزهارا در آغوش کشید...

 

+ نوشته شده در 12:30 توسط shahab.
بیست و سوم مهر 1385
نیست
گریه کردم اما دردم نگفتم
تکیه دادم به غرورم تا از پا نیوفتم
چه ترانه بی اثر بود متل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن آخرین خدا نگهدار
من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم اگه تو بهانه بودی
 اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی

با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بمبست اسمون پر از ستاره 
شبها گل خونه خورشید  وازه ها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر توی اون کوچه خلوت
بغض بی وقفه آواز گریه های بی نهایت

مدتیست که رفته بدون خدا خافظی بدون. من تنها گذاشته بودن هیچ دلیلی .آخرین حرفش این بود دوستت ندارم.

+ نوشته شده در 12:53 توسط shahab.
پانزدهم مهر 1385
khodemon bashim
مواظب باشيم که سفيد برفي وجودمون اسير خودخواهي ها و غرور ِ زن پدر روزگار نشه ... شايد اگه اين بار سيب رو گاز زديم ديگه هيچ وقت بيدار نشديم ! ... خودمون رو عاشقانه همين جوري که هستيم دوست داشته باشيم تا وقتي زندگي جلومون يه آيينه جادويي گرفت که مي تونستيم خود واقعي مون رو توش نگاه کنيم يکي ديگه رو توش نبينيم
+ نوشته شده در 20:16 توسط shahab.
پنجم مهر 1385
به همين آساني

عشقبازي به همين آساني است  ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي 
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
 
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه 
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو
بركه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبعيت با ما
 
عشق بازي به همين آساني است  ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام ونوازش بخش بر روي سري 
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
 
عشق بازي به همين آساني است  ...
كه دلي را بخري 
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني 
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني 
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند 
 
عشق بازي به همين آساني است  ...
 
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري 
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي 
نمك خنده بر چهره در لحظه كار 
عرضه سالم كالايي ارزان به همه 
لقمه نان گوارايي از راه حلال 
و خداحافظي شادي در آخر روز 
و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا
در ركوعي و سجودي با نيت شكر 
 
عشق بازي به همين آساني است

+ نوشته شده در 14:9 توسط shahab.
بیست و ششم شهریور 1385
دیگه گریه دلو وا نمی کنه

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
 
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست
قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
 
 نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه

+ نوشته شده در 18:31 توسط shahab.
بیست و چهارم شهریور 1385
در برابر خدا

 از تنگناي محبس تاريكي
  از منجلاب تيره اين دنيا
  بانگ پر از نياز مرا بشنو
  آه اي خداي قادر بي همتا
 
  تنها تو آگهي و تو مي داني
  اسرار آن خطاي نخستين را
  تنها تو قادري كه ببخشايي
  بر روح من صفاي نخستين را
 
   يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
   بشكاف اين حجاب سياهي را
   شايد درون سينه من بيني
   اين مايه گناه و تباهي را
 
   آه اي خدا ، چگونه ترا گويم
   كز جسم خويش خسته و بيزارم
   هر شب بر آستان جلال تو
   گويي اميدجسم دگر دارم
 
  دل نيست اين دلي كه به من دادي
   در خون تپيده آه رهايش كن
  يا خالي از هوي و هوس دارش
  يا پاي بند مهر و وفايش كن
 
   از ديدگان روشن من بستان
   شوق بسوي غير دويدن را
   لطفي كن اي خدا و بياموزش
   از برق چشم غير رميدن را
 
  عشقي به من بده كه مرا سازد
  همچون فرشتگان بهشت تو
  ياري به من بده كه در او بينم
  يك گوشه از صفاي سرشت تو
 
  يك شب زلوح خاطر من بزداي
  تصوير عشق و نقش فريبش را
   خواهم به انتقام جفاكاري
   در عشق تازه فتح رقيبش را
 
   آه اي خدا كه دست توانايت
   بنيان نهاده عالم هستي را
  بنماي روي و از دل من بستان
   شوق گناه و نقش پرستي را
 
  راضي مشو كه بنده نا چيزي
  عاصي شود به غير تو روي آرد
  راضي مشو كه سيل سرشكش را
    در پاي جام باده فرو بارد
 
   از تنگناي محبس تاريكي
   از منجلاب تيره اين دنيا
   بانگ پر از نياز مرا بشنو
   آه اي خداي قادر بي همتا

+ نوشته شده در 12:6 توسط shahab.
بیست و یکم شهریور 1385
اگه صدامو مي شنوي بدون دلم تنگه برات

دلم نوشتن مي خواهد اما قلم را ياراي نوشتن نيست جملات خيلي سريع از گنجينه ذهنم خارج مي شوند 
خيلي حرفها براي گفتن دارم نه شايد ديگر حرفي نداشته باشم چون هر چه از تو در من بود در زير 
داس ترديد درو شد
اما نه اين بار مي نويسم

حتما فكر مي كنيد چقدر مرموز مي نويسم؟
 
 
ماندن يا رفتن 
 
ديگر رمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي بياويزم ديگر 
چه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم  .
نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا بدانجا كه پاي هيچ انساني 
آنرا آلوده نساخته بود مي برد امروز كه نگاه تو نيست ديگر چه فرقي مي كند رفتن يا ماندن 
حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه بروم يا بمانم و تو بهتر از هر كسي مي داني كه براي من 
عشق از زندگي كردن برتر است و وقتي كه تو نباشي من به كجا بروم 
 
*******************
 
مي دوني تنها شدن حقم نبود 
مني كه هميشه عاشقت بودم 
تو برو سفر فراموشم بكن 
اما من هميشه عاشق مي مونم 
 
(و منم كه در پس اين غربت به ويراني مي رسم  )
 
 

آرزومند آرزوهايتان

+ نوشته شده در 13:14 توسط shahab.
هجدهم شهریور 1385
!!!!....
این هم قصه غمگین آدمها

تویی لیلاتر از مجنون و من مجنونتر از لیلا

تمام رسمها اکنون شده وارون

کنون لیلا تویی و این منم مجنون

و بعد از این همه دلدادگی با تو

نمی دانم کدامینم... که من مجنون امروزم و یا لیلای دیرینم

کجا عاشق به معشوقش حدیث عشق کم میکرد؟!

کجا مجنون به لیلایش ستم میکرد؟!

اگر از عشق تو من را رهایی بود

ویادرخانه قلبت برایم گوشه جایی بود

کنارت تا ابدبیتوته میکردم

وبعدازاین همه دلدادگی باتو,نه لیلایم,نه مجنونم

که من هیچم که من پوچم

و اما با غمی سنگین, ز شهر عشق در کوچم

تو راهرگز نمی بخشم,که تو تلخی, که تو سنگی

که تو با حرمت احساس من پیوسته در جنگی

اگر گویی :چقدر این شعر من تلخ است

و یا این دختر تنهاچه بی رحمانه بی رحم است

تو را حقی نخواهم داد, مگر آزردگیهای همه روزم

تو را دیگر بهایی بود!!!

ویا با آن جفای تلخ تو , با من وفایی بود!

ومن درخاطرات خودتوراصدهزاران باربوسیدم

خداحافظ, خداحافظ, که گر عقلی به جا باشد

اگر دستی دهد یاری

اگر من را به حال خویش بگذاری

اگر چه بی وجودت سخت خواهم مرد

ولی با خاطری غمگین تورا از یاد خواهم برد

سعی خواهم کرد..
+ نوشته شده در 9:18 توسط shahab.
دهم شهریور 1385
فريدون مشيري
وقتي كه شانه هايم 
در زير بار حادثه ميخواست بشكند
 يك لحظه
 از خيال پريشان من گذشت:
«بر شانه هاي تو...»
 بر شانه هاي تو
 ميشد اگر سري بگذارم،
وين بغض درد را
 از تنگناي سينه بر آرم
                         به هاي هاي
 آن جان پناه مهر
 شايد كه ميتوانست
 از بار اين مصيبت سنگين
 آسوده ام كند
+ نوشته شده در 16:28 توسط shahab.
هشتم شهریور 1385
از بغض ها و آیینه ها
دنیا پر از پرندگان بی آسمان
و آدم های بی ستاره است
و فردا همیشه آینه اش را
جلوی صورتت نمی گیرد

خورشید اما
بادکنک سرگردانی نیست
که در طوفان گم شود.

گل های سرخ قالی را
در آب و آفتاب و بهار هم
که غرق کنی
بازتر نمی شوند

تنهایی ات را در فنجان قهوه
ته نشین نکن

لا به لای این همه بیداد زندگی
چرا داد نمی کشی
تا بدهکار دنیا نباشی ؟!

تو فکر می کنی از عشق کمرنگ تری ؟
روزی که عکست را
مثل ستاره ی شمال
بر آسمان همه ی آلبوم های قدیمی ام
چسباندی
آنقدر در هزارتوی بغض هایت
آبی شدم
که قاصدک های سفید صدایت را
از پشت مِه هم می شناسم

" تو خوبی
و این همه ی اعتراف هاست " *

زندگی برای این همه تنهایی
کوچک است
دستت را به من بده
هیچ چیز نمی تواند
جلوی دریا شدن ما را بگیرد
+ نوشته شده در 11:12 توسط shahab.
چهارم شهریور 1385
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
وقتی که پاییز میشه ، ماآدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.

برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده ! همه عشقش و همه امیدش!درخت همه شیره جونش رو به برگ میدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت.

خستگی تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش میگرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس میکرد ! یا هر وقت که خسته تر میشد ، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن .

همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید.

درخت از برگ خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمیتونست سنگینیش رو تحمل کنه ! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت ! چون دیگه با عشق به برگ داده نمیشد!

برگ این ررو فهمید ! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمییومد ! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه ! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که دیگه به برگ بده !

برگ پژمرد ! افسرد ! خشکید وافتاد.

ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زیبایی گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگ ریزان.

زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند
!درخت ازشون بریده بود ! حتی باد اونا رو به هر طرف می انداخت ! بارون اونا رو خیس میرد و آفتاب اونارو می وسوند ! دیگه هیچ کس اونارو دوست نداشت
برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند !

ما آدما هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگها میزاریم و صدای شکسته شدنشون رو میشنویم و لذت میبریم.

اما میدونید برگ چیکار میکنه؟؟؟

برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبتهای اونو فراموش کنه و زحمتهای بادو بارون و خورشید رو ! برگ نمیتونه از درخت دل بکنه ! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته ! وقت اومدن معشوقه های تازه درخت.

اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک ! میشه کود ! میشه غذای درخت ! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش بره .

برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت میریزه تا درخت راضی بشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری ، بشنو:
درخت از برگ خسته شده ، اومدن پاییز بهونس..........


+ نوشته شده در 12:25 توسط shahab.
سی ام مرداد 1385
She should have died hereafter کاش وقت دگری او میمرد




There would have been az time for such a word
To_morrow,and to_morrow,and to_morrow
Greeps in this ptty peace from day to day
To the last syllable of recorded time;
And all our yesterday have lighted fools
The way to dusty death.out,out,brief candle!
Life,s but a walking window,a poor player,
That strust and frets his hout upon the stage
And then is heard no more.it is a tale
Told by an idiot,full of sound and fury,
Signifying nothing.


کاش او وقت دیگری میمرد،افسوس ،افسوس
کاش از مرگ در زمان دیگری میشد گفت :فردا ،فردا
پله های روز را نرم و لغزان میخزیم،
باز مرگ ناگزیری را به آخر میبریم.
این همه دیروز هایی که در پی هم بوده اند،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند،
زندگی،ای شمع کوچک!شعله ی تو پاینده نیست،
تا صبحی از راه رسد،نورت به شب زاینده نیست.
زندگی یک سایه ی لغزنده است،
زندگی بازیگر بازنده است:
اضطرابش روی صحنه آشکار،
ساعتی دیگر نماند برقرار.
زندگی چون قصه ی دیوانه ای است،
پر هیاهو ،پوچ و چون افسانه ای است
+ نوشته شده در 16:46 توسط shahab.
بیست و چهارم مرداد 1385
در اندرون هر یک از ما فاتحی زیست میکند

پیروزمندان فاتحان لحظه هایند و شکوه زندگی را در کام فرصت ها میجویند
 
بسان همه دیگر آدمیان             آری از شکست میترسند
اما عنان خویش به وحشت نمی سپارند
 
فاتحان هرگز به نام نومیدی پای خویش واپس نمی کشند
 
فاتحان به زمین میافتند       اما بر زمین نمی مانند
و در امتداد صعود بلند خویش 
جان سخت و پر توان         معنای ناخوش سقوط را منکوب میکنند
 
دستان فاتحان ایجاز بهار است
که به یمنش 
زردترین ساقه ها بارور شوند و به گل نشینند
 
فاتحان صبر را میشناسند          آنها میدانند که 
ارزش هر چیزی به عمری است که در آن صرف میکنی
 
به امید آنکه همیشه فاتح لحظه ها باشید

+ نوشته شده در 20:35 توسط shahab.
بیست و یکم مرداد 1385
به یاد عشق واقعی دل عاشق من که تا اخر سوخت

شمع را بين كه دم مرگ به پروانه چه گفت:
                       گفت دلداده  من زود فراموش شوى
                            سوخت پروانه ولى خوب جوابش را داد 
                              گفت:طولى نبردتو نيز خاموش شوى!
 
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبراي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيزست دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنيا تو نرسيدن ايکاش ميدانستي بدون تو وبدور از دستهاي مهربان وقلب حساست زندگي چه ناشکيباست

+ نوشته شده در 20:50 توسط shahab.
نوزدهم مرداد 1385
تنهایی ست که می ماند

فريادهاي خاموشي
دريا،- صبور و سنگين
  :مي خواند و مي نوشت
!من خواب نيستم
،خاموش اگر نشستم
مرداب نيستم
روزي كه بر خروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم وآب نيستم

...............................................................

صبحها تاریک ست، شبها زیباست.
لذتها همه رنج، رنجا زیباست.
در دل تنهایی، غم نیست، شادمانی ست.
نورها همه ظلمت.
آبها ناپاک، گریه آب را می شوید شاید، گریه آن ماهی.
این برف است که می جوشد، گرمایش رنج آور، رنجها همه زیبا.
این درد است که می ماند، ناله از درد لذت بخش.
گریه های بی مانند، این است که می ماند.
خنده های مضحک، بی جایند.
این تنهایی ست، که نورانی، شبها را روشن، رنجها را زیبا، بغضها را رها.
و این تنهایی ست که می ماند

+ نوشته شده در 12:9 توسط shahab.
هفدهم مرداد 1385
نمی دونم قصه از کجا شروع شد!
 اصلا نفهمیدم کی شروع شد!
ولی وقتی به خودم اومدم
 دیدم آخر قصه ام 
تازه اون لحظه بود که فهمیدم 
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم 
ولی افسوس!
چاره ای نبود باید دل می کندم 
درست مثل همیشه!!
برخلاف میلم!
اونااول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و شدن همه فکروذکرم 
منوحسابی به خودشون وابسته کردن
بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن 
بدون اینکه به فکر آخروعاقبت من باشن
آره...
بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد
ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود
با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم
دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...
 
آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن 
منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم 
اونم اینه که:
                     دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم...
 
برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدردوستش دارم
+ نوشته شده در 12:39 توسط shahab.
دوازدهم مرداد 1385
شب
امشب نمی دانم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم
نمی دانم در این خلوت
چرا بیهوده سردر گریبانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم

+ نوشته شده در 20:14 توسط shahab.
دهم مرداد 1385
delam kheyli barat tang shode  
جواني ، داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم  آگين قصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم
جواني چون كبوتر بود و من بودم يك طفل كبوتر باز
سرودي داشت آن مرغك
كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم
به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوائي  داشت
حالي داشت
گه و بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت
 
جواني چون كبوتر بود و من بودم طفل كبوتر باز
كه او را هر زمان با شوق، آب و دانه مي دادم
پر و جان لطيفش  را به لبها شانه مي كردم
و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم
!ولي افسوس
!هزار افسوس
يك روز آن كبوتر از كفم پر زد
زپيشم همچنان تير شهابي تند بالا رفت
بسوي آسما نها رفت
فغان كردم
نگاهم را چنان صياد، دنبالش روان كردم
ولي او كم كمك چون نقطه شد از ديده پنهان شد
به خود گفتم! كه آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
!ولي افسوس
!هزار افسوس
به عمري  در رهش آويختم فانوس چشمم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر، خانه خالي، آسمان خاليست
.بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
 
من آن طفل ديروزين
كه اينك در غم همنغمه اي با چشم تر مانده
درون  آشيان  زان همنواي گرمخو يك مشت پرمانده
پر او چيست؟ داني؟  هاله موي سپيد من
فضاي آشيان خاليست
چه هست آن آشيان؟
ويران دلم، ويرانه ي عشق و اميد من
 
كنون من مانده ام تنها
.....................
به صحراي غريبي، بيكس و هم صحبت كوهم
:صدا سر مي دهم  در كوه
!كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها
:جواب  آمد به صد اندوه
!كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها

+ نوشته شده در 23:7 توسط shahab.
هفتم مرداد 1385
به نام انكه غربت را بنا كرد تو را از من مرا از تو جدا کرد

چرا ؟
 
در کمینت 
در ورای سایه ات 
در خم پس کوچه های خانه ات 
که تو را در طلبم 
تو مرا نگاه نکردی 
در سکوت خلوت تنهایی ام
 که تو را ندا می کرد م
تو مرا صدا نکردی 
همه را هیچ 
ولی 
تو چرا 
گلهای زرد نرگسم را 
زیر پا مچاله کردی ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 19:27 توسط shahab.
پنجم مرداد 1385
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي 
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت  :
ديوانه ي باران نديده

..............................................

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد 
مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد 
تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد 
سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد 
شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند 
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد 
گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار 
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در 11:32 توسط shahab.
سوم مرداد 1385

لبخند اقاقيست شايد
يا كه زمزمه ي مبهم ماه
شايد راز نهان در لطافت بنفشه باشد
شايد شعور درك بهار يا بودن حيات در رگ خشك زمستان
چگونه باشد
كجا برود
از كجا ، در كجا، به كجا
ذهن من
اين توسن پر همت لجوج
اين تند باد ويرانگر عجول
من به نگارستان وجود رفتم
سيبي روي درخت باغ اشراق عشوه ميكرد
چيدم
رمز بودن ، دانستن نبود
رمز بودن ، آموختن بود
كه چگونه بايد بودن را خواند
بودن داشتن كتاب نيست
بودن آموختن چگونه خواندن است
عشق داشتن رمز شكيباييست
و خدا ،
سرابي دعوت كننده
رفتن و نرسيدن ، و رسيدن و شگفتي
كه تعريف ، تعريف نيست
واژه واژه نيست
آنجا كه قانون باشد ، قانون قانون شكني آسان است
آسمان ، اگر لطفي براي روز تولد اشكم داري
بياموز ، چگونه بيانديشم
من از تو معجزه نميخواهم
كه همين گفتن تنهايي من ، معجزه است
+ نوشته شده در 12:13 توسط shahab.
بیست و هشتم تیر 1385




اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم
اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم

با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت
با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت

شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم
قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم!

پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری
توی گریه توی شادی ….سر رو شونه هاش بذاری

تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم....
برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم



یک لحظه عروج است و رسیدن به کمال....
یک عشق غوغای درون است و تمنای وصل...
یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم....
....یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال
+ نوشته شده در 18:11 توسط shahab.
بیست و دوم تیر 1385
انتظار

از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
صبحدم
بيرون
نگاهي:

در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .

من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده
سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران
+ نوشته شده در 19:39 توسط shahab.
هجدهم تیر 1385
خالصانه به تو تقديم مي كنم
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
+ نوشته شده در 15:54 توسط shahab.
سوم تیر 1385
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
+ نوشته شده در 20:11 توسط shahab.
بیست و نهم خرداد 1385
ای خدا بنازم به حکمت لطفت
شبی مست میگذشتم ز ویرانه ای ناگهان چشم مستم افتاد بر در خانه ای
نرم نرمک رفتم تا کنار پنجره
دیدم پدر کور و فلج افتاده است گوشه ای
مادر پریشان همچون پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند لب و دندان برهم
ولی دخترک
ولی دخترک مشغول عیش ونوش با بیگانه ای
وقتی که مرد بیگانه فارق شود در آورداز ان همه پول درشت چند دانه ای
سوگند خوردم زین پس مست نروم سوی در هر خانه ای تا که چشم مستم نبینت دختری اصمت خود را فروشد بهر نان خانه ای
+ نوشته شده در 19:2 توسط shahab.
بیست و چهارم خرداد 1385
:f
ترسم كه چشم مست تو امشب دل ما بشكند

هر چشمي بد مستي كند يكباره مينا بشكند

امشب چه بشكن بشكني ساقي براه انداخته است

گاهي دل خود بشكند گاهي دل ما بشكند
+ نوشته شده در 14:3 توسط shahab.
نوزدهم خرداد 1385
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم نه! هر روزکم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
+ نوشته شده در 19:57 توسط shahab.
چهاردهم خرداد 1385
زندگي
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردي همچون مرواريد
ميدود در جام چشمانش،
ميچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پيداست!
گاه يک لبخند
ميدمد در اسمان گونه هايش گرم،
مي شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تيره اندوه
بر جبينش ميگشد دامن
سر فرو مي اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زيباست:
ساده و مغموم،
چون غزالي در کنار چشمه اي،در خلوت جنگل
مانده از ديدار جفت گمشده محروم
ديده اش از انتظاري جاودان لبريز
در بهاري سرد
مرغ زيبايي نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگي افتاده همچون شبنمي از ديده مهتاب
در سکون حيرتي خاموش
بر عقيق بوته اعجاب
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگي زيباست
+ نوشته شده در 10:26 توسط shahab.