تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
دوازدهم اسفند 1385
شده بودم باز ...د ل ت ن گ !

میدانم ...خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصه من گمشده و این دلتنگی ها !اما گاهی آنقدر دلتنگی هایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد می دهند و قلمت را به دست ...!حالا تو هم اگر نخواستی نخوان ...او هم که باید بخواند نخوانده می داند ...من هم اگر می نویسم ...چه کنم که محکوم دلم و معتاد نوشتن !
"می آمدم و می نشستم این جا _بی تاب_و صدایت می زدم می آمدی می نسشتی این جا...حرف ...حرف که نمی زدی فقط گوش می کردی ...و طپش های این قلب آرام و مطمئن میشد  !
اما حالا اغلب شب ها که ساعتی مانده تا اذان _که نخوابیده ام تا سحر _رو به این آسمان که با بی خیالی _نگویم با بی شرمی _ماهش را به رخم می کشد نگاه می کنم انگار که بخواهم همه دلتنگی هایم را بر سرش فریاد بزنم... اما نه ...سکوت می کنم ...خودت که می دانی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا  !
...و زود چشم هایم را می دزدم تا مبادا ماه عکسش را در چشمم تماشا کند ...و برمی گردم همین جا ...هنوز نیامده ای این جا ...نخواسته ام آیا؟
می خواهم این جا باشی ...کنار من... و من همه حرف هایی که این روز ها روی این دل تلمبار شده را به رویت فریاد بزنم ...آن قدر بلند که همه شان باورت بشود ....آنقدر بلند که باورم بشود باور کرده ای ....آنقدر بلند که فراموش کنم حسرت همه لحظه هایی که بی تو می گذرد  ...!
می خواهم این جا باشی... کنار من...خودت بگو زیاده خواهی است ؟

+ نوشته شده در 17:28 توسط shahab.
هشتم اسفند 1385
دلم برات تنگ شده حتی نمی تونی درک کنی؟

شراب ارزوهایم را چه کسی سر کشید؟
تا که یکباره بی ارزو گشتم.
در میخانه را چه کسی برویم بست ؟
تا که تنها و بی کس گشتم.
روح..... را چه کسی از او ربود تا بی روح گشتم.
ما را چه کسی از ما گرفت

همه چیز عوض شده .من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن اغاز شود.
مردانه مرد بودن هنر است نه نامردانه مرد بودن.
هیچکس نمی فهمه حتی تو!
چرا که جمله ی یست بس سنگین ودشوار

+ نوشته شده در 19:33 توسط shahab.