تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
بیست و یکم بهمن 1385
به که بخشیدی؟

به که بخشیدی؟
لبخندهایی که از من دریغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستیم شده بود
همهء باورم بودی که می روی
همهء ستاره ام در این سیاهی ِ تنهایی
همهء آنچه داروندارم بود
همهء من را
همهء تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمین را
بهانه کردی 
که می روی و بفهمم باید بروی
کاش می دانستم چه باید کرد
کاش کسی چیزی به من می گفت
کسی که در چنین لحظه ای کاری کرده بود
تنها برایت نوشتم:
اگر می روی
خورشید را هم با خودت ببر 
بی تو خورشید بر بام آسمان بارانیم
به چه کار می آید؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نیازم
می بینم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بینی؟
تو چه می دانی؟
 
 
 
دهانت را می پویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم
ذهنت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین!!!

+ نوشته شده در 19:35 توسط shahab.
نوزدهم بهمن 1385
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم 
زیر بالشهای خیس از گریه ام 
هوای تازه ندارم 
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم 
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان 
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم  !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد  !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من 
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم 
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن 
زیر آفتاب بعد از ظهر 
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان 

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

+ نوشته شده در 13:50 توسط shahab.