تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
هجدهم آبان 1385
باران

از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان 
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و 
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين 
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود 
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را 
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار

+ نوشته شده در 14:15 توسط shahab.