شمع را بين كه دم مرگ به پروانه چه گفت:
گفت دلداده من زود فراموش شوى
سوخت پروانه ولى خوب جوابش را داد
گفت:طولى نبردتو نيز خاموش شوى!
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبراي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيزست دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنيا تو نرسيدن ايکاش ميدانستي بدون تو وبدور از دستهاي مهربان وقلب حساست زندگي چه ناشکيباست
فريادهاي خاموشي
دريا،- صبور و سنگين
:مي خواند و مي نوشت
!من خواب نيستم
،خاموش اگر نشستم
مرداب نيستم
روزي كه بر خروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم وآب نيستم
...............................................................
صبحها تاریک ست، شبها زیباست.
لذتها همه رنج، رنجا زیباست.
در دل تنهایی، غم نیست، شادمانی ست.
نورها همه ظلمت.
آبها ناپاک، گریه آب را می شوید شاید، گریه آن ماهی.
این برف است که می جوشد، گرمایش رنج آور، رنجها همه زیبا.
این درد است که می ماند، ناله از درد لذت بخش.
گریه های بی مانند، این است که می ماند.
خنده های مضحک، بی جایند.
این تنهایی ست، که نورانی، شبها را روشن، رنجها را زیبا، بغضها را رها.
و این تنهایی ست که می ماند![]()
نمی دونم قصه از کجا شروع شد!