تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
هفتم خرداد 1385
وای بر من ... وای بر تو
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
+ نوشته شده در 9:58 توسط shahab.
پنجم خرداد 1385
تضاد...
و غزل عاشقانه ای را کشتم!
پروانه ای را از شمع دور کردم!
مجسمه سازی را به کوه بردم!
مجنونی را به دشت!
عارفی را به دیوانه خانه!
دیوانه ای را به مکتب!
آخوندی را به رقاص خانه!
رقاصی را به مسجد!
مرگ را کشتم!
زندگی را نفس کشیدم!
شعر نوعی سروده ام ضد!
شعر سپیدی نغز!
به غزل سرانه دادم!
سهراب را حافظ کردم!
پرنده را سهراب!
آب را به سربالایی کشیدم!
آتش را به سرا زیری!
حال خود را کجا برم؟؟؟
خانه ی معشوق؟
کنار شمع؟
پیش شیرین یا کنار لیلی؟
مجلس درس عارف خوب است
یا دیوانه خانه؟
پیش شیخ یا کنار میخانه؟
مرگ برایت بهتر است
یا تنفس؟
آیا شعری نو می گویم؟؟
شعر سپیدم کو؟
غزلک کجایی؟
فال سهراب بگیرم؟
یا پرنده را آزاد کنم؟
آب را بنوشم
یا آتش درون راخاموش کنم؟
همه ی تضاد ها
از روی عادت
سازش یافتن
مگر دل کوچک پرنده
به سنگ
و دل نازک من
به غم
میرم به دیاری دور
به خاک
+ نوشته شده در 19:27 توسط shahab.
سوم خرداد 1385
taghdim be dooste aziz ke nazar dade bood{........}
گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو
+ نوشته شده در 16:12 توسط shahab.
دوم خرداد 1385
احساس
ديگر نگران فردا نخواهم ماند،
  نخواهم خواند،
نمي دانم ولي شا يد،
زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم   
ولي حالا در بيابان تنهايي ام 
در دشت احساسم 
در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده 
در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم 
ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده
زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن براي من براي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور سازد 
ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش 
سر سازگاري ندارد 
گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز ياراي شنيدن  ندارد چرا وصد چرا      
بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم،
بي من شوم بگذرم واز قانون طبيعت رهايي يابم 
شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست پيمان ببندد تا فردايي ديگر ويران كنم قلبم وجودم 
تاروپودم را

+ نوشته شده در 9:8 توسط shahab.
یکم خرداد 1385
:(
حس غریبی دارم
حس تنهایی ِ غریبی
مثل آنروزها که نبودی
حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
و کسی از او نپرسید
که در سرش چه می گذرد
چه رسد به دلش!
خسته ام فرشته ی من
در تمام این سه ماه ِ متفاوت ِ گذشته
به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام
مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...
نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ...
جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ...
آزرده می شوم و دلتنگ ...
دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسیدنت حتی ...
آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن و آزرده که می شوم به همه می پرم
تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...
این روزها
پی ِ هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود
تمام نیرویم را با خود می برد
بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد
فرو می کشد
و من تمام می شوم و تُهی
در آخر
تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
و زمزمه ای در سرم مرور می شود:
" ...باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟ "
می دانم تنها مسبب دوري از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ، خودم بوده ام !!
دلتنگم
+ نوشته شده در 10:42 توسط shahab.