خانه ام تاریک است
زندگی می گذرد در این تاریکی
زندگی بی معناست
شادی نیست عشق نیست
و زمان اینجا متوقف شده است
من میان ماندن و رفتن سر گر دانم
این پر ز غم است
گر بمانم من اینجا
شانه امدر زیر بار غم فرو می شکند
و اگر عزم رفتن بکنم
کوله بارم خالیست پاهایم لرزان
من ندارم تاب ماندن و توان رفتن
من میان ماندن و رفتن سر گر دانم
من در این تاریکی گم شده ام
ظلمات از در و دیوار می رود بالا
و سیاهی می کند فریاد
من از این تا ریکی می تر سم
من در این خانه تاریک
عاقبت خوا هم مرد
