تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
هفتم اردیبهشت 1385
زندگی
در هياهوي ميان كوچه

گيج و مبهوت سئوالي بودم

كفتري پاي درختي بي برگ

پَر پُرخون به زمين مي سائيد

كودكي شاد از اين كه چه زيبا زده است

كفترك گشته تلف

رفقايش همه با شور و شعف

شرط اين نكته كه فردا ديگر

تير آنها بخورد قلب هدف

مرد همسايه ، حواسش پرت است

گيج فرداست و فرداهايش

فكر اين نكته كه با جيب تهي

چه دهد پاسخ صاحبخانه

فكر اين حادثة تلخ كه شايد فردا

كنج يك كوچه تاريك و سياه

خود او هم خط يك حادثه را بردارد

مرد خوبيست صداقت پيشه است

بوي تلخي زحقيقت دارد

ليك در چشمانش

موج ترسي روشن مي درخشد هردم

ترس از رفتن و تنها ماندن

ترس از ماندن و تنها ماندن

شغل او آزاد است

خود او گفته

نمي دانم من

شغل او هرچه كه باشد

خود او آزاده است

حرفه اش شايد باشد

معماری …

يا كه نقاشي و يا رفتگري

چه اهميت دارد شغلش

اصل اين است كه “ انسان باشيم ”

درد اينجاست

كه تا اين لحظه

چون كسي واقف شغلش نشده

حرفها پشت سرش بسيارست

خلق مردم اين است

و نبايد كه برنجيد اگر فردا روز

تهمت دزدي و هيزي به شما بند كنند
+ نوشته شده در 14:6 توسط shahab.
پنجم اردیبهشت 1385
سنگسار...:(
کوله اش خالی ز فردایی

در دلش صد کوره از آتش

در نگاهش موج تنهایی

باور ساعات رفته

تلخ و بس دشوار

یادش آمد

صبح رفته

مست بود از وعده دیدار

کاش می شد بپرم از خواب

کاش هرگز بر نمی گشتم

در غمش دیگر ندارم تاب

....

ساعت رفته صدای هلهله

از هرکجا برپا

در میان مردم بیکار ده

یک دختر زیبا

گام برمی داشت سوی مرگ

آن جوان در کنج یک دیوار

شاهد گرمی این بازار

یک نفر می گفت باید کشت

این زن همزاد شیطان را

دیگری می گفت

او یک لکه ننگ است

زود تر باید که پاکش کرد

تا نگیرد دامن ده را

همسرش با کبر پیش آمد

زلفهای دخترک را چید

دخترک را پای چاهی برد

بازهم در لحظه آخر

با نگاهی خسته و بیمار

چشم می گرداند در اطراف

تا ببیند لحظه ای دلدار

رفت دختر لیک می خندید

بر نگاه مردم بیکار

خاطراتش را به چاهی برد

هرکسی سنگی به چاه انداخت

دخترک در کنج چاهی مرد

مردم ده خاطر آسوده

از رضایت چهره شان لبریز

هر کسی ره سوی منزل برد...

---

اشک در چشم جوان لغزید

یادش آمد از لبان غرق خون او

صبح رفته

بوسه ها می چید

لذت کامی که صبح

از دلبرش برده

باورش هرگز نخواهد شد

دخترک  از عشق او مرده

خاطراتش را مروری کرد

یادش آمد

ظهر گرمی پای این دیوار

بسته بود عهدی کنار یار

گفت می آیم اگر هم دیر

دل مده برکس نشو دلگیر

***

چندسالی رفت و پیغامی

روسوی دختر نیامد هیچ

دخترک در انتظار یار

از فراغش خسته و بیمار

دختری زیبا و خوشگل بود

از برای رفع خشم خان

او کلید حل مشکل بود (کدوم مشکل؟ مشکل جنسی خان؟؟)

آن جوان هرگز نمی دانست

در نبودش دخترک جنگید

تا سحر بسیار شبها را

از فراق و غربتش نالید

بارها از خشم نزدیکان

برتنش صد تازیان را دید

خواهرش میگفت : خودخواهی

شادی مارا نمی خواهی

تو نمی گویی پدر خسته است

راه های کارمان هریک

جز فداکاری تو بسته است

مادرش می گفت : این خانه

حاصل عمر گذر کرده است

گر دهیم این خانه را برخان

خاطراتم هم سفر کرده است

دخترک تسلیم شد آخر

او برای شادی مادر

شد برای خان پیر همسر

***

لیک اکنون

خانشان از دست رفته

آبروشان هم

مادرش شرمنده درماتم

خواهرش هم تا ابد در غم

می روند از ده ولی هرگز

خاطرات تلخشان پنهان نخواهد شد

هیچ دارویی دوای درد این حرمان نخواهد شد

***

آن جوان هم زیر لب میگفت

اتفاقی تلخ افتاده

زندگی اما نیِستاده

گرچه من دنبال او رفتم

او نباید تن به من میداد

داد آخر عمر خود برباد

می نمی دانم ولی شاید

تن به صد بیگانه هم میداد

آن جوان از جای خود برخواست

دردلش میگفت باید رفت

ماندنم اینجا خطرناکست

دخترک هرگز نمی دانست

عاشقش اینگونه ناپاک است

هیچکس هرگز نمی فهمد

دردِ قلبی را که درخاکست ....

+ نوشته شده در 13:51 توسط shahab.
سوم اردیبهشت 1385
بی تو...
روزي مرا ترک خواهي کرد


وبه سادگي يک خواب دور خواهي شد


از آسمان آبي مرا خواهي گرفت


ودر روزهاي جهنمي خواهي سوزاند


روزي تصوير مرا خواهي برد


و از اشک من ابديت خواهي ساخت.


من روزي تو را در انزواي خويش


زمزمه خواهم کرد


و در تمام ثانيه ها از تو ياد خواهم برد


و بي تو به تنهايي به ماه خيره خواهم ماند


روزي بي تو خسته از اين زمانه خواهم شد


و با تمام غرور


از جدايي شکست خواهم خورد


و بيش از نفسهايم تو را آرزو خواهم کرد..


تو


روزي از من دور خواهي شد


همچو برگي از درخت


با دست نسيم خواهي رفت


و در جايي دور از من خواهي نشست


و من روزي با هر آنچه از من برده ايي


بي تو به تنهايي


در سوگواري عشقمان خواهم گريست.





آه از آن روزهاي پاييزي


که مي آيند تا بمانند


آه از اين عبور بي فرجام…


وقتي نيستي براي ماندن


بهتر که روزها هدر شوند


و لحظه ها بميرند


وقتي که صبح با تو آغاز نمي شود


بهتر که آغاز بميرد و پايان شود.


افسوس خوب من………


افسوس که در يکي


از اين روزهاي سرد پاييزي


روزي مرا ترک خواهي کرد
+ نوشته شده در 18:56 توسط shahab.