در دلش صد کوره از آتش
در نگاهش موج تنهایی
باور ساعات رفته
تلخ و بس دشوار
یادش آمد
صبح رفته
مست بود از وعده دیدار
کاش می شد بپرم از خواب
کاش هرگز بر نمی گشتم
در غمش دیگر ندارم تاب
....
ساعت رفته صدای هلهله
از هرکجا برپا
در میان مردم بیکار ده
یک دختر زیبا
گام برمی داشت سوی مرگ
آن جوان در کنج یک دیوار
شاهد گرمی این بازار
یک نفر می گفت باید کشت
این زن همزاد شیطان را
دیگری می گفت
او یک لکه ننگ است
زود تر باید که پاکش کرد
تا نگیرد دامن ده را
همسرش با کبر پیش آمد
زلفهای دخترک را چید
دخترک را پای چاهی برد
بازهم در لحظه آخر
با نگاهی خسته و بیمار
چشم می گرداند در اطراف
تا ببیند لحظه ای دلدار
رفت دختر لیک می خندید
بر نگاه مردم بیکار
خاطراتش را به چاهی برد
هرکسی سنگی به چاه انداخت
دخترک در کنج چاهی مرد
مردم ده خاطر آسوده
از رضایت چهره شان لبریز
هر کسی ره سوی منزل برد...
---
اشک در چشم جوان لغزید
یادش آمد از لبان غرق خون او
صبح رفته
بوسه ها می چید
لذت کامی که صبح
از دلبرش برده
باورش هرگز نخواهد شد
دخترک از عشق او مرده
خاطراتش را مروری کرد
یادش آمد
ظهر گرمی پای این دیوار
بسته بود عهدی کنار یار
گفت می آیم اگر هم دیر
دل مده برکس نشو دلگیر
***
چندسالی رفت و پیغامی
روسوی دختر نیامد هیچ
دخترک در انتظار یار
از فراغش خسته و بیمار
دختری زیبا و خوشگل بود
از برای رفع خشم خان
او کلید حل مشکل بود (کدوم مشکل؟ مشکل جنسی خان؟؟)
آن جوان هرگز نمی دانست
در نبودش دخترک جنگید
تا سحر بسیار شبها را
از فراق و غربتش نالید
بارها از خشم نزدیکان
برتنش صد تازیان را دید
خواهرش میگفت : خودخواهی
شادی مارا نمی خواهی
تو نمی گویی پدر خسته است
راه های کارمان هریک
جز فداکاری تو بسته است
مادرش می گفت : این خانه
حاصل عمر گذر کرده است
گر دهیم این خانه را برخان
خاطراتم هم سفر کرده است
دخترک تسلیم شد آخر
او برای شادی مادر
شد برای خان پیر همسر
***
لیک اکنون
خانشان از دست رفته
آبروشان هم
مادرش شرمنده درماتم
خواهرش هم تا ابد در غم
می روند از ده ولی هرگز
خاطرات تلخشان پنهان نخواهد شد
هیچ دارویی دوای درد این حرمان نخواهد شد
***
آن جوان هم زیر لب میگفت
اتفاقی تلخ افتاده
زندگی اما نیِستاده
گرچه من دنبال او رفتم
او نباید تن به من میداد
داد آخر عمر خود برباد
می نمی دانم ولی شاید
تن به صد بیگانه هم میداد
آن جوان از جای خود برخواست
دردلش میگفت باید رفت
ماندنم اینجا خطرناکست
دخترک هرگز نمی دانست
عاشقش اینگونه ناپاک است
هیچکس هرگز نمی فهمد
دردِ قلبی را که درخاکست ....