تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
سی و یکم فروردین 1385
سخن دل
سنجاقك كوچكی بود

هديه ای بی سبب

شبنمكی بر لبان عاشقت

وقتی كه زير باران غريبه ای را می خواندی

و من آن سوتر  ترا  دعا می كردم

چشمانم چنان مجمر خون

                              به يادت مانده است


حالا سالها گذشته است

ديگر باران آبی نيست

و گربه ها همگی  شرورند .

چرا

خيال می كنی

هنوز به ستاره چينی در كوير دلخوشم  .

من  !

آن هم من !

من بروی چينه ی  نازكی راه  می روم

كه يكسوش  دريايی  از خون موج می زند

و سوی ديگرش دوزخی از آتش است

                         آن چنان  آن چنان عميق كه سرچشمه ی آن پيدا نيست .

 

برای من كه اينچنين فقيرم

همين سنجاقك كوچك ثروتی ست

و لمس تو چمنگاهی

كه از نمين ترانه ای  شاداب است .

خواب  !

آن هم بر چشم های من

نمی شنوی  ؟ !

صدای انفجار بزرگی را

كه هر لحظه درون  سينه ام

                                 شيطنت می كند 

گياهی  كه در كوهستان رُست

چگونه به نرمی  دستان تو عادت كند 

بر می گردد به سايه

تنها خنده اش شبيه آفتابگردان خواهد ماند  .

 

ترانه بخوان

غريبه را بخوان

تا ببينم چگونه در آغوشش رها می شوی

 

دعايت می كنم

با چشمانی خونين مجمر  .

 

گذر می كنم بی تو

در انزوای شهرم

در سياهی پايتخت

در فرار طبرستان

در زخم های  جنوب

در بی قراری كردستان

در سوگ ارگ  .

 

گذر می كنم بی تو

با يادت

كه زيبا ترين رقص ها را

كنار شعله ای در نم نمك باران نشانم دادی  .

هديه ای بی سبب از تو

                             در دستم است

ببين !  سنجاقكت جان می گيرد

پرواز  می كند

كوچك است و زيبا

 

افسوس كه در اين حوالی  ستاره چينان  مرده اند  .

+ نوشته شده در 13:36 توسط shahab.
سی ام فروردین 1385
من و تو، دلخوش هيچ... و چه سخت.

کاش بود کسي که بايد مي بود، که بود و ما نيستش کرديم

کاش بود زباني که بايد مي گفت ، که گفت و ما لالش کرديم

کاش بود چشمي که بايد مي ديد، که ديد و ما کورش کرديم

کاش بود گوشي که بايد مي شنيد، که شنيد و ما کر ش کرديم

و راست، ايستاده ايم که : خوب کرديم!

باز پسرفت از خوب به فاجعه را تجربه کرديم و چه تلخ که اولين نبود و آخرين نيست و هميشه پس زديم.

شايد من، احمق باشم که هنوز آنلاين ام!

شايد من، احمق باشم که هنوز منفي را زنده نگه داشته ام.

چون هنوز زنده ام، هنوز به روزي فکر مي کنم که باز بشود ترانه خواند

 

" به کسي چه اين صدا اين حنجره، مال ِ منه

کي به مثل من، لحظه هاشو زير آواز ميزنه؟

کي به جز من مي تونه خاطره هاشو بشمره؟

جز خود ِ من ، کي به فکر موندن و نرفتنه؟ "

 

و حالا، به دنبال آيکون کانکت شده اي که شايد به دنبال جستجوي کلمه اي نامربوط ، سر از منفي درآورد

و بگويد: من هستم . تو هستي ، پس ما هستيم!

 

" رفتيم، اما چه سود... اگر از ما ماند « تنها عکس کهنه ي توي قاب »

مانيدم، اما چه سود ... اگر از ماندن « تنها سايه مي ماند، روي ديوار » "

 

و اگر هنوز هست کسي که مي خواند و مي بيند، چه خوب! شايد  2  نفر شديم و بعدها، بيشتر.

+ نوشته شده در 15:54 توسط shahab.
بیست و نهم فروردین 1385
زندگی
برای من و برای ادامه ی زندگی چیز خاصی لازم نیست یک اتاق کوچک چند کتاب کمی طناب و یک دوست خوب خوب خوب که از زیر پای من چارپایه را بکشد...
+ نوشته شده در 19:20 توسط shahab.
بیست و هشتم فروردین 1385
من
اين آمد ، آن يكي رفت و ته مانده آن همه آمد و شد ،جز من نبود .سالي گذشت و به شدت معتقد شدم جز "من" براي من نيست .دريافتم ، معيار ارزش "من" است و حركت خارج از مسير خواهش "من" نامعقول .
من اگر تو را مي ستايم دليلش "من" است ،نه تو .
چه نياز"م" وجود تو باشد ،همين "من" را فداي هستي ات خواهم كرد ، نه به خاطر تو ، به خاطر "من".

تلخ است ، ميتواني زيبا ببيني اش ...
+ نوشته شده در 18:36 توسط shahab.
بیست و هشتم فروردین 1385
اخرین کلام
he...

+ نوشته شده در 15:18 توسط shahab.
بیست و ششم فروردین 1385
اكنون مائيم و جنون عشق در نم نم باران ها
مائيم و شب و كوچه ، سگ هاي خيابان ها
مائيم پر از نعره ، مائيم پر از فرياد
شيريم پر از شيرين ، كوهيم پر از فرهاد
ما شعله ور اكنون رويايي ي فرداها
موجيم پر از طوفان در آبي درياها
دوديم پر از رفتن ، ابريم پر از باران
راهيم پر از قله ، خاكيم پر از انسان
خاكستر بودائيم ،‌آتشكده ي هستي
زردشت مسيحائي ، هو هو زده در مستي
هم سفره ي اندوهيم ، هم داغ شقايق ها
هم آينه ي بغضيم ، هم سايه ي هق هق ها
ميائيم و خداي عشق ، در خلوت باران ها
ليلاي شب كوچه ، مجنون خيابان ها

این نوشته ی ستاره خانم است البته من ایشون رو نمی شناسم اگر خودشونو معرفی کنند ممنون میشم{مرسی از شعر قشنگتون}ممنون ...
+ نوشته شده در 13:30 توسط shahab.
بیست و پنجم فروردین 1385
بی تو من غم زده ی عشق و جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چنان می گذری غافل از احوال درونم

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

تو ندیدی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بگردید نگاهم

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو من نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنیاید دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شور و سروری

من که یک لحظه جدایی نتوانم

بی تو من زنده نمانم
+ نوشته شده در 17:3 توسط shahab.
بیست و چهارم فروردین 1385
به انتظار برگشتنت
ساده نبود گذشتن از تو برام . . .

ساده نبود کوچ تو از لحظه هام . . .

ساده نبود قصه ی بی تو بودن . . .

ساده نبود هق هق شب گریه هام . . .

چه ساده دل بریدی . . .

اشک منو ندیدی . . .

خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی . . .

اما به انتظار برگشتنت می مونم . . .

شب تا سحر به یادت . . .

غزل غزل می خونم . . .

 

چه عاشقونه خوندم . . .

چه بی بهونه رفتی . . .

ناباورانه موندم . . .

که بی نشونه رفتی . . .

من بی تو ، با تو تنها . . .

از تو چی مونده بر جا  . . .

جز مشتی خاطرات همرنگ خواب و رویا . . .

اما به انتظار برگشتنت می مونم . . .

شب تا سحر به یادت . . .

غزل غزل می خونم . . .

+ نوشته شده در 14:0 توسط shahab.