پنجره اتاق تاريكم را باز مي كنم ،هواي اتاقم كمي تازه شود .روي تختم ايستاده ام.روي تختم كه مي ايستم بيشتر مي بينم .حتي آنسوي ديوار هاي سفيد رنگ خانه مان .آنطرف پر است از جاده هايي كه همه شان به دو راهي ختم مي شود .تختم اكنون سكويي ايست براي گسترش ديدگاهم .از بالا كه نگاه مي كنم خيلي چيز ها برايم هويدا مي شوند .چشمان نگران دختر همسايمان را مي بينم كه ماه هاست به روشني اتاق من دوخته ست و شايد مي انديشد به شب هايي كه چراغ زرد رنگ اتاقم خاموش است .مي دانم وجودم شكنجه اش مي دهد.لودگي هايم عذاب آورست ،خودم هم مي دانم.
چشمهايش خسته است ، خسته است از تلاش بي پايانش براي رمز گشايي لبخند ها و كنايه هايم.آنقدر با قفل و رمز و كليد خو گرفته كه نمي بيند حرفهايم اصلا كليد نمي خواهد .
امروز سرم درد مي كرد ،دوستم از زندگي اش مي ناليد .مي گفت خيلي مزخرف شده است .او استاتيك دارد .حق با اوست .به او گفتم زندگي هميشه همينطور بود ،منتها غرق آن بودي نمي فهميدي چه مي گذرد.به او گفتم فقط وقتي مي انديشيم كجاييم ،چه مي كنيم ،به كجا مي رويم كه سرمان درد مي كند !با اين حال همه حياتمان را دوستش داريم.
چه سريست ،انسان هرآنچه را كه دوست دارد بيهوده مي پندارد؟ علت شايد وابستگي اش باشد و ترس از دست دادنش ،شايد خلاء نداشتنش .
دستم اندكي مي لرزد ،امشب از همان شب هاست كه خوابم نمي برد