تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
چهاردهم فروردین 1385
پنجره اتاق تاريكم را باز مي كنم ،هواي اتاقم كمي تازه شود .روي تختم ايستاده ام.روي تختم كه مي ايستم بيشتر مي بينم .حتي آنسوي ديوار هاي سفيد رنگ خانه مان .آنطرف پر است از جاده هايي كه همه شان به دو راهي ختم مي شود .تختم اكنون سكويي ايست براي گسترش ديدگاهم .از بالا كه نگاه مي كنم خيلي چيز ها برايم هويدا مي شوند .چشمان نگران دختر همسايمان را مي بينم كه ماه هاست به روشني اتاق من دوخته ست و شايد مي انديشد به شب هايي كه چراغ زرد رنگ اتاقم خاموش است .مي دانم وجودم شكنجه اش مي دهد.لودگي هايم عذاب آورست ،خودم هم مي دانم.
چشمهايش خسته است ، خسته است از تلاش بي پايانش براي رمز گشايي لبخند ها و كنايه هايم.آنقدر با قفل و رمز و كليد خو گرفته كه نمي بيند حرفهايم اصلا كليد نمي خواهد .
امروز سرم درد مي كرد ،دوستم از زندگي اش مي ناليد .مي گفت خيلي مزخرف شده است .او استاتيك دارد .حق با اوست .به او گفتم زندگي هميشه همينطور بود ،منتها غرق آن بودي نمي فهميدي چه مي گذرد.به او گفتم فقط وقتي مي انديشيم كجاييم ،چه مي كنيم ،به كجا مي رويم كه سرمان درد مي كند !با اين حال همه حياتمان را دوستش داريم.
چه سريست ،انسان هرآنچه را كه دوست دارد بيهوده مي پندارد؟ علت شايد وابستگي اش باشد و ترس از دست دادنش ،شايد خلاء نداشتنش .
دستم اندكي مي لرزد ،امشب از همان شب هاست كه خوابم نمي برد
+ نوشته شده در 16:14 توسط shahab.
سیزدهم فروردین 1385
حالم بده عشقم رفته نیومده

نه سر زده نه زنگ زده

نه کسی جاشو بلده

حالم بده

نگو به من عاشق شدن نیومده

آخه خیلی وقته دلم برای گریه لک زده

قلبی که از آهن باشد انگار تو حبس ابده

امشب درجه قلبم رو 1300

شایدم به چشم تو این فقط یه عدده

عشقم رفته

کاش ببینم که اومده دکمه قلبم رو زده

کاش بدونه که اومدنش برای من زندگیه مجدده

اما شاید مردده

یا اینکه بودم از اولش برای اون یه عشق خارج از رده

حالم بده

عشقم رفت
+ نوشته شده در 18:31 توسط shahab.
دوازدهم فروردین 1385
آه، بارالها،چه بگویم از آنچه در دل دارم و جرات گفتنش را ندارم،از دردی که مدتهاست هم
بازی قلب شکسته ام گشته ،از تنهایی که مدتهاست منتظر رفتن من است از اشکی که تنهاست در پی چاره ای برای پنهان کردن خویش است از گمشده ای که هرگز نبوده... خدایا من جز تو دیگر چه می توانم بخواهم پس اینرا از من دریغ مکن......نیمه جانی که برایم مانده بگیر تا به عشق تو جان دوباره بگیرم ....خسته ام،خسته و دل شکسته.....از این ظاهر نماها .....من تو را می خواهم فقط تو....اینرا به من بده فقط همین را تا تسکینی بر تمام نداشته هایی باشد که عمری اشک ریختم، دویدم، شکستم و مردم تا که فقط اندکی از آنها را داشته باشم و افسوس که هرگز هیچ کدام را نداشتم مرا بکش تا فقط درد نبود معشوقه ام اندکی ،فقط اندکی تسکین یابد تا شاید با مرگم بفهمد که عشقش با من چه کرد، عشقی که اگر حقایقش را باور می کرد و می فهمید اوهم با من غرق در دریا خون چشمانم میشد....افسوس!!!
+ نوشته شده در 14:31 توسط shahab.
یازدهم فروردین 1385
فصلی بساز از ما ...


شبا بی تاب و بیدارم

تو ارومی تو در خوابی

شبم تاریک و خاموشم

تو خورشیدی که میتابی

یخم سردم زمستونم

تو گرمای تابستونی

کویرم خشک و لب تشنه

تو سبزی سبز تو بارونی

منم بی پر و بال خسته

تو اما اوج پروازی

منم شعر فراموشی

تویی که نغمه پردازی

منم محتاج یک آغاز

به فکر لحظه ی پرواز

که با تو همسفر باشم

با تو هم ساز و هم اواز


به من معنی بده با عشق

من و با عشق احیا کن

رو به زندون تنهایی

در و پنجره ای وا کن

به این دنیای بی رنگم

بزن نقشی بده رنگی

که دلگیرم و افسرده

از این دنیایه بی رنگی
+ نوشته شده در 21:14 توسط shahab.
هشتم فروردین 1385
+ نوشته شده در 20:19 توسط shahab.