تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
دل سوختگان
یکم اردیبهشت 1386

این وب به این ادرس http://shahab20202020.blogfa.com/

تغییر یافت

+ نوشته شده در 18:14 توسط shahab.
یکم اردیبهشت 1386
برگ آخرو میبردم...

با غریبگی چشمات
توی آینهء نگاهت
یه شکست تازه خوردم
تو اطاق سرد حسرت
کنج تنهایی نشستم
شب و روزامو شمردم
تویی که خوب میدونستی
که طلوع زندگیمی
بعد اون شبای تاریک
حالا تو غروب یادت
تو دیگه نمیشناسی
منو که برات میمردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
برگ آخرو میبردم

اون همه وعدهء فردا
اون همه خیال ساختن
از لب تو میشنیدم
من خوش خیال ساده
همه عمرمو فروختم
حرفای تو رو خریدم
از کتاب سرنوشتم
از نگاه تو میخونم
که دیگه گم شده ام من
تو شب کویر بختم
واسه پیدا کردن راه
یه ستاره هم ندیدم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
برگ آخرو میبردم


حالا با دنیای من
دنیای غمهای من
از همه آشناتری
از توی برکهء ماتم
دلمو برمیداری
تا اوج رویا میبری
حالا با بهونه هات
که رفتنو پیش میکشی
آرزوهام بی فروغه
اون همه حرفای خوب
یا همش یه قصه بود
یا بهونه هات دروغه
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم
تو خزون دل سپردن
دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود
تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت
برگ آخرو میبردم

+ نوشته شده در 16:40 توسط shahab.
بیست و هشتم فروردین 1386
......

 من از سياهي چشمانت
كه آن را انتهائي نيست
مي ترسم
هر چند معصومي
هر چند گفتم عاشقت هستم
هر چند تو هم گفتي دوستم داري
هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد
هر چند و هر چند...
اما..اما باز هم مي توانم 
مي توانم به سياهي چشمانت
به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم
چه تضميني ست مرا؟
به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من
وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟
آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد
يا جادوگري بد در كمين باشد
كه به سحرش به شك و ترديدم كشد
و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم
من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند

+ نوشته شده در 14:11 توسط shahab.
بیست و چهارم فروردین 1386
من ، متهم مي كنم !

به قلم جا افتاده ات بگو  !
كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد
و گرنه : نامردم اگر
عمري را 
كه چيزي از آن نمانده است 
به پايش حرام كنم
آه از اين سهميه ها  ...
كم مانده است 
همه چيزمان بفروشند
وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد
گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند
حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري
به قلم جا افتاده ات قسم 
جرئتم بيشتر از اين ها بود
اما بگذار به زندگي فعلي خود 
ادامه دهيم !؟

+ نوشته شده در 18:54 توسط shahab.
بیست و یکم فروردین 1386
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی...

همه چی خنده دار بود
!
داشتن تو
....
بودن من
...
ماندن ما
...
رفتن تو
...
رفتن من
...
این همه آه
!
گاهی از این همه خنده گريه ام مي گيرد

.....................................................................

با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه
وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه
وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم
اما
خیلی وقتها 
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت و 
برای گفتن دوست دارم از دست میدیم

...........................................................

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

+ نوشته شده در 0:1 توسط shahab.
هفدهم فروردین 1386
بی رخت اشک هم میبارم

 ديشب دوباره از خواب پريدم.خيالت در خواب هم ما را رها نمي كند.ديشب دوباره باز از صداي گريه هاي خود از خواب پريدم.باز هم مرا لرزه در بدن انداخت. صداي تپش قلبم گوش آسمان را كر كرد و مرا به ياد روزهايي مي انداخت كه با شوق و اشتياق تمام خود را براي ديدن تو آماده مي كردم.ديشب دوباره در خواب صداي فرياد هاي دوستت دارم خود را شنيدم كه اين سكوت آباد را كر مي كرد با اينكه مي دانم اكنون دست هايت گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي ديگري خيره شده ولي...!
دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي...
بس كن اين امتداد تلخ فراموشي را
در شب سرگردان خاطره ها بس كن!
ديگر آخرين گوشه هاي نام كوتاهم از پاره هاي دلت افتاده است
درازاي ياد تو هم كه ديگر
حريم لكنت و احتياط نمي شناسد
چه مي دانم 
شايد هم از پس كوچه هاي احتمال اينجا
بي خبر گذشته باشي
... حالا بخواب نوزاد بي زبان پاييز
بخواب!
بند گهواره ات را 
به پاي نفس هاي بيدار خود بسته ام
ديگر همراه خداحافظي ناگهانت
بوي برف نخواهد آمد

+ نوشته شده در 12:55 توسط shahab.
چهاردهم فروردین 1386
جیب هایتان سوراخ , صندوقچه هایتان بی بهانه...


دیروز بود,  توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
              دنبال چه می گشتم ؟؟!  نمی دانم!       شاید دنبال خودم! 
  انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
                           آمده بود سری به ما بزند و برود .
                                سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
    (( از آن طرف رفت ,  تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
   ___________________-----____---_____---__گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
 
او که رفت ,  به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان  چشمانم را نوازش می داد.
       یادش به خیر!
                             آن روز ها!          یادت هست؟؟!
 
سهم ما از دریای فرصت ,  صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
        آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می شد
    به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
                                  
       بهترین !بهترین !بهترین !...........................
 
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
 
یادم نمی رود آن شب :
      با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ ,  خسته و خوشحال ,  از ساحل فرصت آ مدیم ,  توی همین ایوان!
                           
   در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
       بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
                      دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
   تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار ,  برای  شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
 
                کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
                         
                 کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم!   .............            و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
 
خدایا! کمکمان می کنی ,  میدانم!!

+ نوشته شده در 13:39 توسط shahab.
نهم فروردین 1386
ساده گذشتی از دلم

يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي

 

+ نوشته شده در 19:21 توسط shahab.
ششم فروردین 1386
بنویس از سر خط

وقتی به هم رسیدیم .
هر دو شکسته ،
هر دو خسته ،
هر دو بال و پربسته ،
هر د و زخمی از این زمونه .
خاطرات خوش ِ تمام شده ،
از جلوی چشمت می گذره .
من از سر خط تو شروع کردم ،
با بهار.
من فراموش کردم .
آغاز کردم .
ولی باز اندیشه پلید « ترس از پایان » ،
می آزارد مرا .
شاید دوباره شکستن .
شاید مرگ ...
ولی مینویسم از سر خط .
اما ...
برای تو سخت است ،
از سر خط نوشتن .
حتی از روی خط من نوشتن .
شاید ترس از تکرار پایان .
منم مثل تو ،
زخم خورده ،
درد کشیده ،
تنها و تنها ...
چیزی در من می جوشد .
تو را فرا می خواند .
به نوشتن از سر خط .
به خط کشیدن روی نوشته های شکسته ،
به مرگ سپردن خاطرات ترک خورده ،
به نوشتن با یک دل شکسته ولی پیوسته .
من نوشتم از سر خط دفتر تازه ،
خط کشیدم روی نوشته های شکسته ،
به مرگ سپردم خاطرات ترک خورده را ،
می نویسم با یک دل شکسته ولی پیوسته .
به ندای قلبی من گوش کن .
شروع کن .
حالا نوبت توست .
سر خط دفتر تازه منتظرم ...

+ نوشته شده در 14:21 توسط shahab.
بیست و پنجم اسفند 1385
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست

 

تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم

+ نوشته شده در 12:9 توسط shahab.
بیستم اسفند 1385
مرا نمی فهمی

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي

+ نوشته شده در 21:26 توسط shahab.
دوازدهم اسفند 1385
شده بودم باز ...د ل ت ن گ !

میدانم ...خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصه من گمشده و این دلتنگی ها !اما گاهی آنقدر دلتنگی هایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد می دهند و قلمت را به دست ...!حالا تو هم اگر نخواستی نخوان ...او هم که باید بخواند نخوانده می داند ...من هم اگر می نویسم ...چه کنم که محکوم دلم و معتاد نوشتن !
"می آمدم و می نشستم این جا _بی تاب_و صدایت می زدم می آمدی می نسشتی این جا...حرف ...حرف که نمی زدی فقط گوش می کردی ...و طپش های این قلب آرام و مطمئن میشد  !
اما حالا اغلب شب ها که ساعتی مانده تا اذان _که نخوابیده ام تا سحر _رو به این آسمان که با بی خیالی _نگویم با بی شرمی _ماهش را به رخم می کشد نگاه می کنم انگار که بخواهم همه دلتنگی هایم را بر سرش فریاد بزنم... اما نه ...سکوت می کنم ...خودت که می دانی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا  !
...و زود چشم هایم را می دزدم تا مبادا ماه عکسش را در چشمم تماشا کند ...و برمی گردم همین جا ...هنوز نیامده ای این جا ...نخواسته ام آیا؟
می خواهم این جا باشی ...کنار من... و من همه حرف هایی که این روز ها روی این دل تلمبار شده را به رویت فریاد بزنم ...آن قدر بلند که همه شان باورت بشود ....آنقدر بلند که باورم بشود باور کرده ای ....آنقدر بلند که فراموش کنم حسرت همه لحظه هایی که بی تو می گذرد  ...!
می خواهم این جا باشی... کنار من...خودت بگو زیاده خواهی است ؟

+ نوشته شده در 17:28 توسط shahab.
هشتم اسفند 1385
دلم برات تنگ شده حتی نمی تونی درک کنی؟

شراب ارزوهایم را چه کسی سر کشید؟
تا که یکباره بی ارزو گشتم.
در میخانه را چه کسی برویم بست ؟
تا که تنها و بی کس گشتم.
روح..... را چه کسی از او ربود تا بی روح گشتم.
ما را چه کسی از ما گرفت

همه چیز عوض شده .من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن اغاز شود.
مردانه مرد بودن هنر است نه نامردانه مرد بودن.
هیچکس نمی فهمه حتی تو!
چرا که جمله ی یست بس سنگین ودشوار

+ نوشته شده در 19:33 توسط shahab.
بیست و نهم بهمن 1385
خيلي مانده خدا؟

يك شب يك روز يك شب يك روز يك شب يك روز...تا چند بايد بشمرم تا تمام شود اين شب ها و روزها....خيلي مانده خدا؟

در زلال شب

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم

 

دیوانه ات گشتم  ٬  تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم.

چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.

درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد

آسمان غم گرفت

هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سرو سامانیم را حس نکرد.

آهی از ته دل به خاطر گذشته ها٬  تبسمی خشک و سرد به خاطر آینده ای نامعلوم که در پیش دارم وخنده هائی همراه بغض کشنده چندین ساله که در سینه حبس اش کرده ام.      

+ نوشته شده در 17:6 توسط shahab.
بیست و یکم بهمن 1385
به که بخشیدی؟

به که بخشیدی؟
لبخندهایی که از من دریغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستیم شده بود
همهء باورم بودی که می روی
همهء ستاره ام در این سیاهی ِ تنهایی
همهء آنچه داروندارم بود
همهء من را
همهء تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمین را
بهانه کردی 
که می روی و بفهمم باید بروی
کاش می دانستم چه باید کرد
کاش کسی چیزی به من می گفت
کسی که در چنین لحظه ای کاری کرده بود
تنها برایت نوشتم:
اگر می روی
خورشید را هم با خودت ببر 
بی تو خورشید بر بام آسمان بارانیم
به چه کار می آید؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نیازم
می بینم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بینی؟
تو چه می دانی؟
 
 
 
دهانت را می پویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم
ذهنت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین!!!

+ نوشته شده در 19:35 توسط shahab.
نوزدهم بهمن 1385
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم 
زیر بالشهای خیس از گریه ام 
هوای تازه ندارم 
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم 
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان 
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم  !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد  !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من 
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم 
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن 
زیر آفتاب بعد از ظهر 
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان 

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

+ نوشته شده در 13:50 توسط shahab.
دهم دی 1385
بدون تو گمان کردی که می مانم

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم ، باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد روزی شبی دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست ،
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند، دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف ، دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو، دیوارهای من ، دیوارهای فاصله بسیارند
آه ، دیوارهای تو همه آیینه اند ، آیینه های من همه دیوارند ...
وقتی تو نیستی ... !

+ نوشته شده در 11:53 توسط shahab.
بیست و هفتم آذر 1385
تقديم به هيچ کس...

تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...
تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...
تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...
تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...
تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...
روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...

+ نوشته شده در 20:29 توسط shahab.
بیست و چهارم آذر 1385

امروز حتي باران شرمنده نيرنگ بازيهاي تو شد
ابرها بغض كردند و باريدند
دل آسمان گرفت
صاعقه زد و روح هوا خشمگين شد
قلب پاك دختري ساده شكست
و طوفان سهمگين شد

آرزويي كال بلعيده ام
كه از سنگيني اش خوابم نمي برد
هر قدر پشت دنيا بچرخي
كسي مثل من نمي بيني پاييز خانه اش را سبز كند
چرا پنهان كنم
شعر و موسيقي و خوشنويسي
بهانه ايست براي ديدنت

+ نوشته شده در 15:49 توسط shahab.
سیزدهم آذر 1385
انگار یکی از آخرین تلفن ها بود!

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله 
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی

+ نوشته شده در 15:59 توسط shahab.